امیدوار چنانم که کارِ بسته برآید
وصال، چون به سر آمد، فراق هم به سر آید
در این شعر، شاعر از امید و عشق خود به معشوق سخن میگوید. او بر این باور است که وقتی به وصال میرسند، دوری و فراق نیز به پایان میرسد. شاعر به رغم مشکلات و تلخیها، هرگز از معشوق سیر نمیشود و به دوستیاش ادامه میدهد. او به سختیهایی که در زندگی با آنها مواجه است اشاره میکند و امیدوار است که این مشکلات نیز به پایان برسند. در پایان، او با حسرت آرزو میکند که روزی معشوقش به او بازگردد و او را از تنهایی نجات دهد. شاعر به شدت تحت تأثیر خیال معشوق قرار دارد و در دلش انتظار بازگشت او را دارد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
امیدوار چنانم که کارِ بسته برآید
وصال، چون به سر آمد، فراق هم به سر آید
من از تو سْیر نگردم وگر ترش کنی ابرو
جواب تلخ ز شیرین، مقابلِ شکر آید
به رغم دشمنم، ای دوست! سایهای به سر آور
که موشِ کور نخواهد که آفتاب برآید
گُلم ز دست به در بَرد روزگارِ مخالف
امید هست که خارم ز پای هم به درآید
گرم حیات بمانَد، نمانَد این غم و حسرت
و گر نمیرد بلبل، درختِ گُل به بر آید
ز بس که در نظر آمد خیال روی تو ما را
چنان شدم که به جهدم خیال در نظر آید
هزار قرعه به نامت زدیم و بازنگشتی
ندانم آیتِ رحمت، به طالعِ که برآید
ضرورتست که روزی به کوهِ رفته ز دستت
چنان بگرید سعدی که آب تا کمر آید