مرو به خواب که خوابت ز چشم بِرباید
گرت مشاهدهٔ خویش در خیال آید
این شعر بیانگر احساسات عاشقانه و اندوهگینی است که شاعر در آن به دنبال عشق و وصال محبوب خود است. شاعر به معشوق خود میگوید که خواب نبیند، زیرا زندگی کوتاه و گذراست و بهتر است که فرصتی برای دیدار و ارتباط با دوستان و محبوبان داشته باشد. او به زیبایی معشوق اشاره میکند و میگوید که هیچ چیزی نمیتواند زیبایی او را پنهان کند. همچنین، بیان میکند که حتی اگر دشمنی وجود داشته باشد، عشق و دوستی در قلب او باقی میماند. در نهایت، شاعر میگوید که هیچ چیزی نمیتواند او را از عشق به محبوبش بازدارد و درد دل عاشق، تنها با لطف و محبت معشوق تسکین مییابد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
مرو به خواب که خوابت ز چشم بِرباید
گرت مشاهدهٔ خویش در خیال آید
مجال صبر همین بود و منتهای شکیب
دگر مپای که عمر این همه نمیپاید
چه ارمغانی از آن به که دوستان بینی؟
تو خود بیا که دگر هیچ در نمیباید
اگر چه صاحب حسنند در جهان بسیار
چو آفتاب برآید ستاره ننماید
ز نقش روی تو مشاطه دست بازکشید
که شرم داشت که خورشید را بیاراید
به لطف دلبر من در جهان نبینی دوست
که دشمنی کند و دوستی بیفزاید
نه زنده را به تو میلست و مهربانی و بس
که مرده را به نسیمت روان بیاساید
دریغ نیست مرا هر چه هست در طلبت
دلی چه باشد و جانی چه در حساب آید
چرا و چون نرسد دردمند عاشق را
مگر مطاوعت دوست تا چه فرماید
گر آه سینهٔ سعدی رسد به حضرت دوست
چه جای دوست که دشمن بر او ببخشاید