سروی چو تو میباید، تا باغ بیاراید
ور در همه باغستان، سروی نبوَد شاید
در این شعر، شاعر از اهمیت وجود محبوب و عشق سخن میگوید و بر این باور است که محبوبی مانند سرو، باید در زندگی وجود داشته باشد تا دنیای فرد به زیبایی بیاراید. او اشاره میکند که هیچ عقل و فکری نمیتواند تصوری از تولد فرزندی از نژاد آدمی و موجودی غیر انسانی داشته باشد و عشق و آرزوهایی که مردم دارند، در پی محبوب خود میگردند. شاعر با تاکید بر وابستگی خود به محبوبش، از خطراتی که ممکن است در این راه وجود داشته باشد، ابراز نگرانی میکند و میگوید که در نهایت، بدون عشق و دوستی، زندگی هیچ ارزشی ندارد. او در پایان به اهمیت لذتبردن از زندگی و عشق، به رغم گذرایی آن، اشاره میکند و از بیداری دل و هوشیاری در عشق سخن میگوید.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
سروی چو تو میباید، تا باغ بیاراید
ور در همه باغستان، سروی نبوَد شاید
در عقل نمیگنجد، در وهم نمیآید
کز تخمِ بنیآدم، فرزند پری زاید
چندان دل مشتاقان، بربود لبِ لعلت
کاندر همه شهر اکنون، دل نیست که برباید
هر کس سر سودایی، دارند و تمنایی
من بندهٔ فرمانم، تا دوست چه فرماید
گر سر برود قطعا در پای نگارینش
سهلست ولی ترسم کاو دست نیالاید
حقا که مرا دنیا، بیدوست نمیباید
با تفرقهٔ خاطر، دنیا به چه کار آید؟
سرهاست در این سودا، چون حلقهزنان بر در
تا بختِ بلند، این در، بر روی که بگشاید
ترسم نکند لیلی، هرگز به وفا میلی
تا خون دل مجنون از دیده نپالاید
بر خسته نبخشاید، آن سرکش سنگیندل
باشد که چو بازآید، بر کُشته ببخشاید
ساقی بده و بِستان، داد طرب از دنیا
کاین عمر نمیماند وین عهد نمیپاید
گویند «چرا سعدی از عشق نپرهیزد؟»
من مستم از این معنی، هشیار سری باید