هر لحظه در برم دل از اندیشه خون شود
تا منتهای کار من از عشق چون شود
این شعر به احساسات عمیق عاشقانه و درد ناشی از آن اشاره دارد. شاعر در هر لحظه از عشق و افکارش رنج میکشد و دلش آرامش ندارد. او از اینکه نمیتواند نصیحتهای عقل را در زندگیاش به کار ببندد، گلهمند است. عشق برای او موضوعی فراتر از گفتن و شنیدن است و هیچکس نمیتواند او را از آن دور کند. او با ذکر مثالهای زیبایی از فرهاد و عشق، از شدت احساساتش میگوید. از طرفی، دردی که عاشقی برایش به همراه دارد، او را بیشتر تحت فشار میگذارد و ملامتها تنها به این درد میافزایند. به طور کلی، این شعر بیانگر شوق و دلتنگی شاعر در مواجهه با عشق و فرآیندهای روانی ناشی از آن است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
هر لحظه در برم دل از اندیشه خون شود
تا منتهای کار من از عشق چون شود
دل بر قرار نیست که گویم نصیحتی
از راه عقل و معرفتش رهنمون شود
یار آن حریف نیست که از در درآیدم
عشق آن حدیث نیست که از دل برون شود
فرهادوارم از لب شیرین گزیر نیست
ور کوه محنتم به مَثل بیستون شود
ساکن نمیشود نفسی آب چشم من
سیماب طرفه نبود اگر بیسکون شود
دم درکش از ملامتم ای دوست زینهار
کاین درد عاشقی به ملامت فزون شود
جز دیده هیچ دوست ندیدم که سعی کرد
تا زعفران چهرهٔ من لالهگون شود
دیوار دل به سنگ تعنت خراب گشت
رخت سرای عقل به یغما کنون شود
چون دور عارض تو برانداخت رسم عقل
ترسم که عشق در سر سعدی جنون شود