ای ساربان! آهسته رو کآرام جانم میرود
وآن دل که با خود داشتم، با دلسِتانم میرود
شاعر در این غزل به بیان دردناک احساس جدایی و فراق از محبوب میپردازد. او از ساربان میخواهد که آهسته برود، زیرا آرامش جانش در حال رفتن است و دلش که با خودش داشته، به محبوبش میرود. شاعر خود را در حال رنج و تنگدستی توصیف میکند و این جدایی را مانند نیشی میداند که در وجودش نفوذ کرده است. او تلاش کرده تا احساساتش را پنهان کند، اما نمیتواند و دردش آشکار است. شاعر به عشق و دلتنگیاش اشاره میکند و میگوید که با رفتن محبوب، دیگر نتوانسته از غم و تنهایی فرار کند. او به یاد محبوبش در حال سوختن است و در نهایت از او میخواهد که بازگردد، چرا که عذاب و فریاد او به آسمان میرود. متن در انتها به ناامیدی و ناتوانی او در تحمل جفای عشق میپردازد و با حسرت میگوید که دیگر نمیتواند با این وضعیت کنار بیاید.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
ای ساربان! آهسته رو کآرام جانم میرود
وآن دل که با خود داشتم، با دلسِتانم میرود
من ماندهام مهجور از او، بیچاره و رنجور از او
گویی که نیشی دور از او، در استخوانم میرود
گفتم، به نیرنگ و فسون پنهان کنم ریشِ درون
پنهان نمیماند که خون، بر آستانم میرود
مَحمل بدار ای ساروان! تندی مکن با کاروان
کز عشق آن سرو روان، گویی روانم میرود
او میرود دامنکشان، من زَهرِ تنهاییچشان
دیگر مپرس از من نشان، کز دل، نشانم میرود
برگشت یار سرکشم، بگذاشت عیش ناخوشم
چون مجمری پُرآتشم، کز سر دخانم میرود
با آن همه بیداد او، وین عهد بیبنیاد او
در سینه دارم یاد او، یا بر زبانم میرود
بازآی و بر چشمم نشین، ای دلسِتان نازنین!
کآشوب و فریاد از زمین، بر آسمانم میرود
شب تا سحر مینَغنَوَم، واندرز کس مینَشنَوَم
وین ره نه قاصد میروم، کز کف عنانم میرود
گفتم بگریم تا اِبِل، چون خَر فرو ماند به گِل
وین نیز نتوانم که دل، با کاروانم میرود
صبر از وصال یار من، برگشتن از دلدار من
گر چه نباشد کار من، هم کار از آنم میرود
در رفتن جان از بدن، گویند هر نوعی سخن
من خود به چشم خویشتن، دیدم که جانم میرود
سعدی! فغان از دست ما, لایق نبود ای بیوفا!
طاقت نمیآرم جفا، کار از فغانم میرود