من چه در پای تو ریزم که خورای تو بود؟
سر نه چیزیست که شایستهٔ پای تو بود
در این شعر، شاعر عشق و وابستگی عمیق خود به معشوق را بیان میکند. او میگوید که تمام وجود او تحت تاثیر معشوق است و هیچ چیز در وجودش نیست که به او وابسته نباشد. شاعر میگوید که خوشبختی او در دیدار و نزدیکی به معشوق است و هیچ کس را جز او نمیپسندد. او خود را به پروانهای تشبیه میکند که به شمع عشق میسوزد و هیچ تقصیری در این سوختن متوجه معشوق نیست. در نهایت، شاعر میگوید که ارزش دنیا به عشق و محبت معشوق میباشد و اصلیترین پادشاهی او همین تعلق خاطر به معشوق است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
من چه در پای تو ریزم که خورای تو بود؟
سر نه چیزیست که شایستهٔ پای تو بود
خرم آن روی که در روی تو باشد همه عمر
وین نباشد مگر آن وقت که رای تو بود
ذرهای در همه اجزای من مسکین نیست
که نه آن ذره معلق به هوای تو بود
تا تو را جای شد ای سرو روان در دل من
هیچ کس مینپسندم که به جای تو بود
به وفای تو که گر خشت زنند از گل من
همچنان در دل من مهر و وفای تو بود
غایت آنست که ما در سر کار تو رویم
مرگ ما باک نباشد چو بقای تو بود
من پروانهصفت پیش تو ای شمع چگل
گر بسوزم گنه من نه خطای تو بود
عجبست آن که تو را دید و حدیث تو شنید
که همه عمر نه مشتاق لقای تو بود
خوش بود نالهٔ دلسوختگان از سر درد
خاصه دردی که به امید دوای تو بود
ملک دنیا همه با همت سعدی هیچست
پادشاهیش همین بس که گدای تو بود