مرا راحت از زندگی دوش بود
که آن ماهرویم در آغوش بود
این شعر دربارهی تجربهی عمیق عشق و دلبستگی شاعر به محبوبش است. شاعر با توصیف لحظاتی که در آغوش معشوق خود سپری کرده، از مستی و شوری که عشق به او داده سخن میگوید. او دراین حالت، دنیا و دین را فراموش کرده و همچون کسی است که از همهچیز بیخبر است. شاعر به زیبایی و لطافت محبوبش اشاره میکند و از تأثیر عمیق او بر روح و جانش سخن میگوید. همچنین، او به حالاتی پرداخته که مستی عشق باعث گیجی او شده و حتی اذان مؤذنی را که در حالت عادی باید او را بیدار کند، نادیده میگیرد. در نهایت، شاعر در ابیاتی دیگر به احساس حسرت و دلتنگی خود میپردازد و بیان میکند که دیدن عشق برای کسانی که از آن بیبهرهاند، میتواند به حسرتی عمیق تبدیل شود.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
مرا راحت از زندگی دوش بود
که آن ماهرویم در آغوش بود
چنان مست دیدار و حیران عشق
که دنیا و دینم فراموش بود
نگویم می لعل شیرینگوار
که زهر از کف دست او نوش بود
ندانستم از غایت لطف و حسن
که سیم و سمن یا بر و دوش بود
به دیدار و گفتار جانپرورش
سراپای من دیده و گوش بود
نمیدانم این شب که چون روز شد
کسی باز داند که با هوش بود
مؤذن غلط کرد بانگ نماز
مگر همچو من مست و مدهوش بود
بگفتیم و دشمن بدانست و دوست
نماند آن تحمل که سرپوش بود
به خوابش مگر دیدهای سعدیا
زبان درکش امروز کآن دوش بود
مبادا که گنجی ببیند فقیر
که نتواند از حرص خاموش بود