تو را سماع نباشد که سوز عشق نبود
گمان مبر که برآید ز خام هرگز دود
این شعر از سعدی، به عشق و حالاتی که در پی آن به وقوع میپیوندد، میپردازد. شاعر بیان میکند که اگر عشق در دل نباشد، شور و حالتی هم وجود نخواهد داشت. او توضیح میدهد که آنچه از دست خدا میرسد، فرقی نمیکند چه باشد؛ چه شیرین باشد و چه تلخ. نسیم صبح، بوی محبوبش را به همراه دارد و شاعر به دنبال آن بوی خوش است. با یک نگاه به محبوب، شاعر متوجه میشود که عشق او را کاملاً در خود غرق کرده است. او سعی میکند در برابر عشق صبر پیشه کند، اما نمیتواند خود را از نور عشق دور کند. در پایان، شاعر از داغ عشق خود سخن میگوید و این حس را به نحوی ابراز میکند که بیاو زندگی و روزها بیمعنا هستند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
تو را سماع نباشد که سوز عشق نبود
گمان مبر که برآید ز خام هرگز دود
چو هر چه میرسد از دست اوست فرقی نیست
میان شربت نوشین و تیغ زهرآلود
نسیم باد صبا بوی یار من دارد
چو باد خواهم از این پس به بوی او پیمود
همیگذشت و نظر کردمش به گوشه چشم
که یک نظر بربایم مرا ز من بربود
به صبر خواستم احوال عشق پوشیدن
دگر به گِل نتوانستم آفتاب اندود
سوار عقل که باشد که پشت ننماید
در آن مقام که سلطان عشق روی نمود
پیام ما که رساند به خدمتش که رضا
رضای توست گرم خسته داری ار خشنود
شبی نرفت که سعدی به داغ عشق نگفت
دگر شب آمد و کی بی تو روز خواهد بود