هر که بیاو زندگانی میکند
گر نمیمیرد گرانی میکند
شاعر در این شعر به بیان احساسات و تجربیات عاشقانه خود میپردازد. او از زندگی بدون معشوق میگوید که یا به مرگ میانجامد یا به سختیهای گوناگون. علیرغم تصمیمش برای بیاعتنایی به عشق، به جذابیت محبوبش تسلیم میشود و محبتش را نشان میدهد. همچنین به تاثیر گذر زمان و پیری اشاره میکند، در حالی که دلش هنوز جوانی و شادابی را احساس میکند. شاعر به شکایت از درد دل خود نمیپردازد اما اشکهایش گویای آن است. او به ناامیدی در عشق اشاره میکند و میگوید که عقل نمیتواند در برابر عشق ایستادگی کند. در پایان، به شور و شوقی در دلش اشاره میکند که منبع شیرینی و زیبایی کلامش است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
هر که بیاو زندگانی میکند
گر نمیمیرد گرانی میکند
من بر آن بودم که ندْهم دل به عشق
سروبالا دلستانی میکند
مهربانی مینمایم بر قَدَش
سنگدل نامهربانی میکند
برف پیری مینشیند بر سرم
همچنان طبعم جوانی میکند
ماجرای دل نمیگفتم به خلق
آب چشمم ترجمانی میکند
آهن افسرده میکوبد که جهد
با قضای آسمانی میکند
عقل را با عشق، زورِ پنجه نیست
احتمال از ناتوانی میکند
چشم سعدی در امید روی یار
چون دهانش دُرفِشانی میکند
هم بود شوری در این سر بیخلاف
کاین همه شیرینزبانی میکند