غزلیات

غزل شمارهٔ ۲۴۰

سرودهٔ سعدی
هوش مصنوعی

دربارهٔ این سروده

برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحه‌کلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.

۱

چه کند بنده که بر جور تحمل نکند؟

دل اگر تنگ شود مهر تبدل نکند

۲

دل و دین در سر کارَت شد و بسیاری نیست

سر و جان خواه که دیوانه تأمل نکند

۳

سِحر، گویند حرام‌ست در این عهد ولیک

چشمت آن کرد که هاروت به بابل نکند

۴

غرقه در بحرِ عمیق تو چنان بی‌خبرم

که مبادا که چه دریام به ساحل نکند

۵

به گلستان نروم تا تو در آغوش منی

بلبل ار روی تو بیند طلب گل نکند

۶

هر که با دوست چو سعدی نفسی خوش دریافت

چیز و کس در نظرش باز تخیل نکند

بازگشت به سروده‌های سعدی