آفتاب از کوه سر بر میزند
ماهروی انگشت بر در میزند
در این شعر، شاعر از زیباییهای طبیعت و عشق سخن میگوید. او تصویر صبح را با طلوع آفتاب و زیبایی سیمای محبوبش ترسیم میکند. شاعر به جاذبه ابروی محبوب اشاره میکند که باعث جلب توجه دیگران میشود و نشان میدهد که عشق به محبوب چقدر تاثیرگذار و گاهی دردناک است. او همچنین به عطر یاسمین و طعنههای زیبایی تأکید میکند و از عشق به عنوان یک احساس عمیق و رنجآور یاد میکند. در نهایت، شاعر به دوستی و محبت اشاره میکند و میگوید که نباید در ارتباط با دوست خود تردید کرد، چرا که عشق و دوستی همواره باید آزاد باشند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
آفتاب از کوه سر بر میزند
ماهروی انگشت بر در میزند
آن کمانابرو که تیر غمزهاش
هر زمانی صید دیگر میزند
دست و ساعد میکُشد درویش را
تا نپنداری که خنجر میزند
یاسمینبویی که سرو قامتش
طعنه بر بالای عرعر میزند
روی و چشمی دارم اندر مهر او
کاین گهر میریزد آن زر میزند
عشق را پیشانیی باید چو میخ
تا حبیبش سنگ بر سر میزند
انگبین رویان نترسند از مگس
نوش میگیرند و نشتر میزند
در به روی دوست بستن شرط نیست
ور ببندی سر به در بر میزند
سعدیا دیگر قلم پولاد دار
کاین سخن آتش به نی در میزند