آخر ای سنگدلِ سیمزنخدان، تا چند
تو ز ما فارغ و ما از تو پریشان تا چند
در این شعر، شاعر (سعدی) با زبان کنایه و احساسات عمیق، به درد و رنج ناشی از عشق ناامیدانهاش اشاره میکند. او از سنگدلی معشوق سخن میگوید و از این که چگونه معشوق از او بیتوجه است و او در عذاب و پریشانی به سر میبرد. او از حسرت و انتظار برای دیدار معشوق میگوید و به ناامیدیاش اشاره میکند که به خاطر عشقش صبر میکند و نمیتواند تحمل کند. شاعر به زیبایی و ناز معشوق اشاره میکند و ناتوانی از فراموش کردن او را ابراز میکند و در پایان به این نکته میپردازد که این وضع وناراحتی، تا چه زمانی ادامه خواهد داشت.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
آخر ای سنگدلِ سیمزنخدان، تا چند
تو ز ما فارغ و ما از تو پریشان تا چند
خار در پای گل از دور به حسرت دیدن
تشنه بازآمدن از چشمه حیوان تا چند
گوش در گفتن شیرین تو واله تا کی
چشم در منظر مطبوع تو حیران تا چند
بیم آنست دمادم که برآرم فریاد
صبر پیدا و جگر خوردنِ پنهان تا چند
تو سر ناز برآری ز گریبان هر روز
ما ز جورت سر فکرت به گریبان تا چند
رنگ دستت نه به حناست که خون دل ماست
خوردن خون دل خلق به دستان تا چند
سعدی از دست تو از پای درآید روزی
طاقت بار ستم تا کی و هجران تا چند