آن را که غمی چون غم من نیست چه داند
کز شوق توام، دیده چه شب میگذراند؟
در این شعر سعدی، شاعر غم و درد عمیق خود را از جدایی و دوری محبوبش بیان میکند. او از مشکلاتی که در زندگی به خاطر این دوری تحمل کرده میگوید و به شدت احساس تنهایی و رنج میکند. از یعقوب و سوختگان دیگر هم یاد میکند تا نشان دهد که غم او بینظیر است. سعدی اشاره میکند که هیچ شکیبایی و صبوری نمیتواند آتش دل او را خاموش کند و در هر لحظه احساس فراق، دلش میسوزد. او همچنین میگوید که خیال محبوبش به او آرامش نمیدهد و در دلش حسرت بیدار است. شاعر به قاصدانی که خبر محبوبش را بیاورند، اشاره میکند و میگوید که اگرچه غم جدایی را نمیتوان به خوبی بیان کرد، ولی حس این رنج عمیق است و میتواند موجب رنج دیگران شود. در نهایت، این شعر تجسمی از عشق و دلتنگی عمیق سعدی نسبت به محبوبش و زحمات ناشی از دوری است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
آن را که غمی چون غم من نیست چه داند
کز شوق توام، دیده چه شب میگذراند؟
وقتست اگر از پای درآیم که همه عمر
باری نکشیدم که به هجران تو ماند
سوز دل یعقوب ستمدیده ز من پرس
کاندوه دل سوختگان، سوخته داند
دیوانه گرش پند دهی کار نبندد
ور بند نهی سلسله در هم گسلاند
ما بی تو به دل برنزدیم آب صبوری
در آتش سوزنده صبوری که تواند
هر گه که بسوزد جگرم دیده بگرید
وین گریه نه آبی است که آتش بنشاند
سلطان خیالت شبی آرام نگیرد
تا بر سر صبر من مسکین ندواند
شیرین ننماید به دهانش شکر وصل
آن را که فلک زهر جدایی نچشاند
گر بار دگر دامن کامی به کف آرم
تا زندهام از چنگ منش کس نرهاند
ترسم که نمانم من از این رنج دریغا
کاندر دل من حسرت روی تو بماند
قاصد روَد از پارس به کشتی به خراسان
گر چشم من اندر عقبش سیل براند
فریاد که گر جور فراق تو نویسم
فریاد برآید ز دلِ هر که بخواند
شرح غم هجران تو هم با تو توان گفت
پیداست که قاصد چه به سمع تو رساند
زنهار که خون میچکد از گفتهٔ سعدی
هرک این همه نشتر بخورد خون بچکاند