ساعتی کز درم آن سرو روان بازآمد
راست گویی به تن مرده روان بازآمد
این شعر درباره بازگشت امید و عشق به زندگی پس از دشواریها و رنجها است. شاعر، که از سختیهای زمانه و بیوفایی دنیا رنجیده خاطر بوده، میبیند که بختش دوباره با او همراه شده و عشق و دوستی به سراغش آمدهاند. او به نوید و مژدهای از بازگشت احساس خوشبختی و عشق اشاره میکند و به اهمیت محبت و دوستی در زندگی تأکید میورزد. همچنین، او هشدار میدهد که دیگران را سرزنش نکنند، چرا که هر کس ممکن است در این مسیر دچار اشتباهاتی شود. شعر به طرز دلنشینی از شادی و امید به زندگی میگوید و نشاندهندهی تحولی مثبت در زندگی شاعر است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
ساعتی کز درم آن سرو روان بازآمد
راست گویی به تن مرده روان بازآمد
بختِ پیروز که با ما به خصومت میبود
بامداد از در من صلحکنان بازآمد
پیر بودم ز جفای فلک و جور زمان
باز پیرانهسرم عشقِ جوان بازآمد
دوست بازآمد و دشمن به مُصیبت بنشست
بادِ نوروز علیرغم خزان بازآمد
مژدگانی بده ای نفس که سختی بگذشت
دلگرانی مکن ای جسم که جان بازآمد
باور از بخت ندارم که به صلح از در من
آن بت سنگدل سختکمان بازآمد
تا تو بازآمدی ای مونس جان از درِ غیب
هر که در سر هوسی داشت از آن بازآمد
عشقِ روی تو حرام است مگر سعدی را
که به سودای تو از هر که جهان بازآمد
دوستان عیب مگیرید و ملامت مکنید
کاین حدیثی است که از وی نتوان بازآمد