دوش بی روی تو آتش به سرم بر میشد
و آبی از دیده میآمد که زمین تر میشد
در این شعر، شاعر از عشق و عواطفش به معشوق سخن میگوید. او بیان میکند که چگونه احساسات شدیدش باعث آتشسوزی در دلش میشود و اشکهایش زمین را تر میکند. او از غم و افسوس عمر کوتاهش صحبت میکند و بیان میکند که شبها با ذکر معشوقش سپری میشود. شاعر به توصیف حالتی متناقض میپردازد که در آن، از طرفی غم و اندوه وجود دارد و از طرفی هم عشق و یاد معشوق او را زنده نگه میدارد. در نهایت، او به ناپایداری لحظات اشاره میکند و از این که شبها به انتظار صبحی روشن میماند، ابراز ناامیدی میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
دوش بی روی تو آتش به سرم بر میشد
و آبی از دیده میآمد که زمین تر میشد
تا به افسوس به پایان نرود عمر عزیز
همه شب ذکر تو میرفت و مکرر میشد
چون شب آمد همه را دیده بیارامد و من
گفتی اندر بن مویم سر نشتر میشد
آن نه می بود که دور از نظرت میخوردم
خون دل بود که از دیده به ساغر میشد
از خیال تو به هر سو که نظر میکردم
پیش چشمم در و دیوار مصور میشد
چشم مجنون چو بخفتی همه لیلی دیدی
مدعی بود اگرش خواب میسر میشد
هوش میآمد و میرفت و نه دیدار تو را
میبدیدم نه خیالم ز برابر میشد
گاه چون عود بر آتش دل تنگم میسوخت
گاه چون مجمرهام دود به سر بر میشد
گویی آن صبح کجا رفت که شبهای دگر
نفسی میزد و آفاق منور میشد
سعدیا عقد ثریا مگر امشب بگسیخت
ور نه هر شب به گریبان افق بر میشد