مرا به عاقبت این شوخ سیمتن بِکُشد
چو شمع سوخته روزی در انجمن بکشد
در این شعر، شاعر به شدت تحت تاثیر عشق و زیبایی محبوبش قرار دارد و به توصیف احساسات و عواطف خود میپردازد. او احساس میکند که این عشق میتواند او را به عاقبت نامناسبی بکشاند، همانطور که شمعی در نهایت میسوزد. شاعر به قدرت و تاثیر این عشق اشاره میکند که میتواند دلها را برباید یا افراد را رنجانده و به مرگ بکشاند. او همچنین از شکستگی و درد در عشق صحبت میکند و به این نکته اشاره میکند که حتی اگر سایرین به او بگویند که عشق را ترک کند، احساس او همچنان پایدار است. شاعر احساس میکند که عشق او مانند آبی است که در لبان محبوبش قرار دارد و هیچ چیز نمیتواند او را از این عشق رها کند. او به قدرت عشق و عواقب آن در زندگی انسانها اشاره میکند و در نهایت، به زیبایی خود را درون عشق میبیند و با حسرت میگوید که برخلاف همه سختیها، او از این عشق نمیتواند فرار کند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
مرا به عاقبت این شوخ سیمتن بِکُشد
چو شمع سوخته روزی در انجمن بکشد
به لطف اگر بخرامد، هزار دل ببرد
به قهر اگر بستیزد، هزار تن بکشد
اگر خود آب حیاتست در دهان و لبش
مرا عجب نبود کان لب و دهن بکشد
گر ایستاد حریفی، اسیر عشق بمانْد
و گر گریخت، خیالش به تاختن بکشد
مرا که قوت کاهی نه، کی دهد زنهار
بلای عشق که فرهاد کوهکن بکشد
کسان عتاب کنندم که ترک عشق بگوی
به نقد اگر نکشد عشقم، این سخن بکشد
به شرع، عابد اوثان اگر بباید کُشت
مرا چه حاجت کشتن؟ که خود وَثَن بکشد
به دوستی گله کردم ز چشم شوخش گفت
عجب نباشد اگر مستِ تیغزن بکشد
به یک نفس که برآمیخت یار با اغیار
بسی نماند، که غیرت وجود من بکشد
به خنده گفت که من شمع جمعم ای سعدی
مرا از آن چه که پروانه خویشتن بکشد؟