تو را خود یک زمان با ما سر صحرا نمیباشد
چو شمست خاطر رفتن به جز تنها نمیباشد
این شعر به زیبایی و جذابیت محبوبی اشاره دارد که در دل شاعر تأثیر عمیقی گذاشته است. شاعر بیان میکند که بدون وجود محبوبش، زندگی و زیباییها بیمعنا میشوند. او از احساس درونی خود درباره محبوبش میگوید و اینکه همه چیز به خاطر او و زیباییاش ارزش پیدا میکند. شاعر احساس میکند که در غیاب این محبوب، دنیا بیرنگ و بیاحساس است و حتی یادآوری و آرزوی وصال او نیز در دلش شعلهور است. در نهایت، شاعر تأکید میکند که زندگی جدای از محبوبش برایش قابل تحمل نیست و هر تلاشی برای دوری از او بیفایده است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
تو را خود یک زمان با ما سر صحرا نمیباشد
چو شمست خاطر رفتن به جز تنها نمیباشد
دو چشم از ناز در پیشت فراغ از حال درویشت
مگر کز خوبی خویشت نگه در ما نمیباشد
ملک یا چشمه نوری پری یا لعبت حوری
که بر گلبن گل سوری چنین زیبا نمیباشد
پریرویی و مهپیکر سمنبویی و سیمینبر
عجب کز حسن رویت در جهان غوغا نمیباشد
چو نتوان ساخت بی رویت، بباید ساخت با خویت
که ما را از سر کویت سر دروا نمیباشد
مرو هر سوی و هر جاگه که مسکینان نیند آگه
نمیبیند کست ناگه که او شیدا نمیباشد
جهانی در پیات مفتون به جای آب گریان خون
عجب میدارم از هامون که چون دریا نمیباشد
همه شب میپزم سودا به بوی وعده فردا
شب سودای سعدی را مگر فردا نمیباشد
چرا بر خاک این منزل نگریم تا بگیرد گِل
ولیکن با تو آهندل دمم گیرا نمیباشد