تو را نادیدن ما غم نباشد
که در خیلت به از ما کم نباشد
شعر درباره احساسات عمیق و غم ناشی از جدایی و عدم وجود یار است. شاعر بیان میکند که نبودن و نادیدن محبوب برایش غمانگیز نیست، چون در خیال او همیشه حضور دارد. او به این حقیقت اشاره دارد که دلتنگی و غم برای او در زندگی بیمعناست اگر چهره محبوبش در کنار او نباشد. همچنین، شاعر میداند که عهد و پیمانی که با او میشود، محکم نیست و سازگاری میان انسان و معشوق غیرعادی، مانند پری و آدمی، وجود ندارد. او از مجروح شدن دلش میگوید و ابراز میکند که زندگی بییارش برایش ناچیز و بیارزش است. در نهایت، شاعر تاکید میکند که نمیخواهد غم و دردش را با دیگران در میان بگذارد، زیرا تنها محبوبش میتواند همراهی واقعی باشد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
تو را نادیدن ما غم نباشد
که در خیلت به از ما کم نباشد
من از دست تو در عالم نهم روی
ولیکن چون تو در عالم نباشد
عجب گر در چمن برپای خیزی
که سرو راست پیشت خم نباشد
مبادا در جهان دلتنگ رویی
که رویت بیند و خرم نباشد
من اول روز دانستم که این عهد
که با من میکنی محکم نباشد
که دانستم که هرگز سازگاری
پری را با بنی آدم نباشد
مکن یارا دلم مجروح مگذار
که هیچم در جهان مرهم نباشد
بیا تا جان شیرین در تو ریزم
که بخل و دوستی با هم نباشد
نخواهم بی تو یک دم زندگانی
که طیب عیش بی همدم نباشد
نظر گویند سعدی با که داری
که غم با یار گفتن غم نباشد
حدیث دوست با دشمن نگویم
که هرگز مدعی محرم نباشد