آن به که نظر باشد و گفتار نباشد
تا مدّعی اَندر پس دیوار نباشد
این شعر به بیان احساسات عاشقانه و درونی شاعر میپردازد. شاعر به دنبال ارتباطی عمیق و واقعی با معشوقش است، به طوری که هیچ چیز و هیچکس دیگری در این رابطه مزاحم نباشد. او از پیچیدگیهای عشق و جنون سخن میگوید و بر این نکته تأکید دارد که عشق واقعی، با چالشها و خطرات همراه است. شاعر همچنین به زیبایی و ویژگیهای شخصیت معشوق اشاره میکند و نشان میدهد که به دنبال یک عشق خالص و بدون قید و شرط است. در نهایت، او به علم و عرفان به عنوان راهی برای درک عشق و معشوق مینگرد و بر وابستگی خود به این احساسات تأکید میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
آن به که نظر باشد و گفتار نباشد
تا مدّعی اَندر پس دیوار نباشد
آن بر سر گنجست که چون نقطه به کُنجی
بنشیند و سرگشته چو پرگار نباشد
ای دوست برآور دَری از خلق به رویم
تا هیچکسم واقف اسرار نباشد
مِی خواهم و معشوق و زمینی و زمانی
کاو باشد و من باشم و اغیار نباشد
پندم مده اِی دوست که دیوانهٔ سرمست
هرگز به سخن عاقل و هشیار نباشد
با صاحب شمشیر مَبادت سر و کاری
الّا به سرِ خویشتنت کار نباشد
سهل است به خون من اگر دست برآری
جان دادنِ در پای تو دشوار نباشد
ماهت نتوان خواند بدین صورت و گفتار
مَه را لب و دندان شکربار نباشد
وان سرو که گویند به بالای تو باشد
هرگز به چنین قامت و رفتار نباشد
ما توبه شکستیم که در مذهبِ عشاق
صوفی نپسندند که خمار نباشد
هر پای که در خانه فرو رفت به گنجی
دیگر همه عمرش سر بازار نباشد
عطار که در عین گلاب است عجب نیست
گر وقت بهارش سر گلزار نباشد
مردم همه دانند که در نامهٔ سعدی
مُشکیست که در کلبهٔ عطار نباشد
جان در سر کارِ تو کند سعدی و غم نیست
کان یار نباشد که وفادار نباشد