از تو دل برنکنم تا دل و جانم باشد
میبرم جورِ تو تا وسع و توانم باشد
این شعر به بیان عمیقترین احساسات عشق و وابستگی میپردازد. شاعر میگوید تا زمانی که عشق و وجود محبوبش در زندگیاش هست، حاضر است هر سختی و غمی را تحمل کند. او از عشق خود به عنوان نیرویی میگوید که او را از دیگر امور دنیا رها کرده است و حتی در برابر قهر و دشمنی محبوب هم تسلیم است. شاعر امید دارد که در روز قیامت با یاد محبوبش سر از خاک برآورد و هر غمی را که ممکن است از دنیا ببیند، فراموش کند. همچنین بیان میکند که اگر محبوبش دربارهاش فکر نکند، حتی خاطراتش هم برایش مهم است و اگر فقط نام او بر لبانش باشد، برایش کافی است. در پایان، او میگوید که جانش را فدای محبوب خواهد کرد اگر فقط یک بار نام او را بر زبان بیاورد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
از تو دل برنکنم تا دل و جانم باشد
میبرم جورِ تو تا وسع و توانم باشد
گر نوازی چه سعادت به از این خواهم یافت؟
ور کشی زار چه دولت به از آنم باشد؟
چون مرا عشق تو از هر چه جهان باز استد
چه غم از سرزنش هر که جهانم باشد؟
تیغ قهر ار تو زنی، قوَتِ روحم گردد
جام زهر ار تو دهی، قوْتِ روانم باشد
در قیامت چو سر از خاک لحد بردارم
گَرد سودای تو بر دامن جانم باشد
گر تو را خاطر ما نیست خیالت بفرست
تا شبی محرم اسرار نهانم باشد
هر کسی را ز لبت خشک تمنایی هست
من خود این بخت ندارم که زبانم باشد
جان برافشانم اگر سعدی خویشم خوانی
سر این دارم اگر طالع آنم باشد