دلم دل از هوس یار بر نمیگیرد
طریق مردم هشیار بر نمیگیرد
این شعر نشاندهندهی درد و رنج عاشق است که از هوس و عشق یار رهایی ندارد. شاعر از بلای عشق گلهمند است و میگوید که جانش نمیتواند از این احساسات آزاد شود. وی به ناله و صبر در برابر مشکلات اشاره میکند و بیان میکند که حتی اگر یار بر او فریبی بیندازد، عواطفش تغییر نخواهد کرد. شاعر به وضعیت خود و بار سنگین غم اشاره میکند و از نداشتن وفا و یاری یار مینالد. در نهایت، او به وضعیت اسفناک خود در دوری از یار اشاره میکند و میگوید همچنان به وعدهی ملاقات امیدوار است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
دلم دل از هوس یار بر نمیگیرد
طریق مردم هشیار بر نمیگیرد
بلای عشق خدایا ز جان ما برگیر
که جان من دل از این کار بر نمیگیرد
همیگدازم و میسازم و شکیباییست
که پرده از سر اسرار بر نمیگیرد
وجود خسته من زیر بار جور فلک
جفای یار به سربار بر نمیگیرد
رواست گر نکند یار دعوی یاری
چو بار غم ز دل یار بر نمیگیرد
چه باشد ار به وفا دست گیردم یک بار
گرم ز دست به یک بار بر نمیگیرد
بسوخت سعدی در دوزخ فراق و هنوز
طمع ز وعده دیدار بر نمیگیرد