غزلیات

غزل شمارهٔ ۱۸۴

سرودهٔ سعدی
هوش مصنوعی

دربارهٔ این سروده

برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحه‌کلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.

۱

دلم دل از هوس یار بر نمی‌گیرد

طریق مردم هشیار بر نمی‌گیرد

۲

بلای عشق خدایا ز جان ما برگیر

که جان من دل از این کار بر نمی‌گیرد

۳

همی‌گدازم و می‌سازم و شکیباییست

که پرده از سر اسرار بر نمی‌گیرد

۴

وجود خسته من زیر بار جور فلک

جفای یار به سربار بر نمی‌گیرد

۵

رواست گر نکند یار دعوی یاری

چو بار غم ز دل یار بر نمی‌گیرد

۶

چه باشد ار به وفا دست گیردم یک بار

گرم ز دست به یک بار بر نمی‌گیرد

۷

بسوخت سعدی در دوزخ فراق و هنوز

طمع ز وعده دیدار بر نمی‌گیرد

بازگشت به سروده‌های سعدی