کدام چاره سگالم که با تو درگیرد
کجا روم که دل من دل از تو برگیرد
شاعر در این شعر به بیان درد و رنج ناشی از عشق میپردازد. او از جایی که میتواند فرار کند و دل از معشوقش بکند، سؤال میکند، زیرا دلش نتوانسته از او دور شود. شاعر اشاره میکند که چشمهایش از عشق به تنهایی نمیتوانند حذر کنند و دلش ضعیفتر از آن است که در برابر تیر غم طاقت بیاورد. همچنین، او با بیان دشواریهای زندگی و تلخیهایش سعی میکند تا به شادی و خنده نزدیک شود. احساساتش به حدی قوی است که حتی کلامش باعث گريه قلم میشود. او از زیبایی معشوقش حرف میزند که میتواند جهانی را تحتتأثیر قرار دهد. در نهایت، شاعر از روزی که زیبایی معشوقش به پایان برسد میترسد و از خدا میخواهد که شبهای خود را با دعا پر کند تا شاید دامن سحر را بگیرد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
کدام چاره سگالم که با تو درگیرد
کجا روم که دل من دل از تو برگیرد
ز چشم خلق فتادم هنوز و ممکن نیست
که چشم شوخ من از عاشقی حذر گیرد
دل ضعیف مرا نیست زور بازوی آن
که پیش تیر غمت صابری سپر گیرد
چو تلخ عیشی من بشنوی به خنده درآی
که گر به خنده درآیی جهان شکر گیرد
به خسته برگذری صحتش فرازآید
به مرده درنگری زندگی ز سر گیرد
ز سوزناکی گفتار من قلم بگریست
که در نی آتش سوزنده زودتر گیرد
دو چشم مست تو شهری به غمزهای ببرند
کرشمه تو جهانی به یک نظر گیرد
گر از جفای تو در کنج خانه بنشینم
خیالت از در و بامم به عنف درگیرد
مکن که روز جمالت سر آید ار سعدی
شبی به دست دعا دامن سحر گیرد