انصاف نبود آن رخ دلبند نهان کرد
زیرا که نه روییست کز او صبر توان کرد
غزلی با مضامین عاشقانه و دلانگیز که در آن شاعر به پردهنشینی و زیبایی معشوق اشاره میکند. او میگوید که این زیبایی قابل تحمل نیست و نشان میدهد که عشق به معشوق دائماً بر دلها فشار میآورد. شاعر به شکایت از دوری و فراق میپردازد و برای توصیف احساسات شدید خود از طبیعت و تغییرات جوی بهره میگیرد. در نهایت، او امیدوار است که روزی با بازگشت معشوق، زندگیاش جوان تازهای بگیرد و تغییرات مثبتی در زندگیاش ایجاد شود.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
انصاف نبود آن رخ دلبند نهان کرد
زیرا که نه روییست کز او صبر توان کرد
امروز یقین شد که تو محبوب خدایی
کز عالم جان این همه دل با تو روان کرد
مشتاق تو را کی بود آرام و صبوری؟
هرگز نشنیدم که کسی صبر ز جان کرد
تا کوه گرفتم ز فراقت مژهام آب
چندان بچکانید که بر سنگ نشان کرد
زنهار که از دمدمهٔ کوس رحیلت
چون رایت منصور چه دلها خفقان کرد
باران به بساط اول این سال ببارید
ابر این همه تأخیر که کرد از پی آن کرد
تا در نظرت باد صبا عذر بخواهد
هر جور که بر طرف چمن باد خزان کرد
گل مژدهٔ بازآمدنت در چمن انداخت
سلطان صبا پُر زر مصریش دهان کرد
از دامن کُه تا به در شهر بساطی
از سبزه بگسترد و بر او لالهفشان کرد
شاید که زمین حله بپوشد که چو سعدی
پیرانه سرش دولت روی تو جوان کرد