گر از جفای تو روزی دلم بیازارد
کمند شوق کشانم به صلح باز آرد
شاعر در این غزل به عشق و درد ناشی از آن میپردازد. او بیان میکند که حتی اگر از جفای معشوقهاش دلش بیازارد، باز هم به واسطه شوق و عشق به او به آرامش خواهد رسید. دردی که از عشق او میکشد، گاهی شبهای طولانی را برایش سخت میکند. شاعر تأکید میکند که اگر دلش بسوزد، برای عشق است و احساس میکند که درخت قامت محبوبش میتواند حسرت دیگران را برانگیزد. او همچنین به این فکر میکند که ممکن است به خاطر معشوق از دیگران روی برگرداند. در نهایت، شاعر آرزو دارد که حضوری خاضعانه در برابر محبوب داشته باشد، بهگونهای که شبیه پرستشکنندهای در برابر معشوق خود باشد. او از عشق سخن میگوید و میخواهد این احساسات دلنشین را به دیگران نیز منتقل کند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
گر از جفای تو روزی دلم بیازارد
کمند شوق کشانم به صلح باز آرد
ز درد عشق تو دوشم امید صبح نبود
اسیر عشق چه تاب شب دراز آرد؟
دلی عجب نبود گر بسوخت کآتش تیز
چه جای موم که پولاد در گداز آرد
تویی که گر بخرامد درخت قامت تو
ز رشک سرو روان را به اهتزاز آرد
دگر به روی خود از خلق در بخواهم بست
مگر کسی ز توام مژدهای فراز آرد
اگر قبول کنی سر نهیم بر قدمت
چو بتپرست که در پیش بت نماز آرد
یکی به سمع رضا گوش دل به سعدی دار
که سوز عشق سخنهای دلنواز آرد