جان من! جان من فدای تو باد
هیچت از دوستان نیاید یاد
این قطعه شعر به عشق و درد ناشی از جدایی اشاره دارد. شاعر با احساساتی عمیق و غمگین از معشوق خود یاد میکند و حس میکند که هیچیک از دوستانش نمیتوانند او را فراموش کنند. او به زیبایی و تاثیر معشوق بر جهان اشاره میکند و آرزو میکند که بخت خوب و دور از چشم بد، به او برسد. همچنین، شاعر درباره کشش عشق و ناتوانی عقل در برابر آن صحبت میکند و از سختیهایی که در این راه میکشد، نمیگوید. در نهایت، او به سرزمین شیراز و آب رکنآباد اشاره میکند و به وابستگی عمیق خود به این مکانها و عشقش اعتراف میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
جان من! جان من فدای تو باد
هیچت از دوستان نیاید یاد
میروی و التفات مینکنی
سرو هرگز چنین نرفت آزاد
آفرین خدای بر پدری
که تو پرورد و مادری که تو زاد
بخت نیکت به منتهای امید
برساناد و چشم بد مرساد
تا چه کرد آن که نقش روی تو بست
که درِ فتنه بر جهان بگشاد
من بگیرم عنان شه روزی
گویم از دست خوبرویان داد
تو بدین چشم مست و پیشانی
دل ما بازپس نخواهی داد
عقل با عشق بر نمیآید
جور مزدور میبرد استاد
آن که هرگز بر آستانهٔ عشق
پای ننهاده بود سر بنهاد
روی در خاک رفت و سر نه عجب
که رود هم در این هوس بر باد
مرغ وحشی که میرمید از قید
با همه زیرکی به دام افتاد
همه از دست غیر ناله کنند
سعدی از دست خویشتن فریاد
روی گفتم که در جهان بنهم
گردم از قید بندگی آزاد
که نه بیرون پارس منزل هست
شام و رومست و بصره و بغداد
دست از دامنم نمیدارد
خاک شیراز و آب رکن آباد