چو نیست راه برون آمدن ز میدانت
ضرورتست چو گوی احتمال چوگانت
این شعر دربارهی عشق و وابستگی عمیق شاعر به محبوبش است. شاعر اذعان میکند که هیچ راهی برای جدایی از محبوبش ندارد و به دوستیاش پایبند خواهد ماند. او میگوید که اگرچه ممکن است در شرایط سختی قرار گیرد، اما همواره امیدوار است و به وعدههایش وفادار خواهد ماند. شاعر با تشبیهات زیبا به زیباییهای محبوبش اشاره میکند و از این میگوید که حتی در سختیها نیز به او وفادار است. او همچنین به نیات خوب و دعای نیکان اشاره میکند و بر این باور است که محبت و دوستی همیشه باید یکدیگر را پشتیبانی کنند. در پایان، شاعر از محبوب میخواهد که با بخشش و محبت خود، او را در پناه محبتش نگه دارد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
چو نیست راه برون آمدن ز میدانت
ضرورتست چو گوی احتمال چوگانت
به راستی که نخواهم بریدن از تو امید
به دوستی که نخواهم شکست پیمانت
گرم هلاک پسندی ورم بقا بخشی
به هر چه حکم کنی نافذست فرمانت
اگر تو عید همایون به عهد بازآیی
بخیلم ار نکنم خویشتن به قربانت
مه دوهفته ندارد فروغ چندانی
که آفتاب که میتابد از گریبانت
اگر نه سرو که طوبی برآمدی در باغ
خجل شدی چو بدیدی قد خرامانت
نظر به روی تو صاحبدلی نیندازد
که بیدلش نکند چشمهای فتانت
غلام همت شنگولیان و رندانم
نه زاهدان که نظر میکنند پنهانت
بیا و گر همه بد کردهای که نیکت باد
دعای نیکان از چشم بد نگهبانت
به خاک پات که گر سر فدا کند سعدی
مقصرست هنوز از ادای احسانت