جان و تنم ای دوست! فدای تن و جانت
مویی نفروشم به همه ملکِ جهانت
این شعر از سعدی، ابراز عشق و ارادت به محبوب است. شاعر میگوید که جان و تنش فدای محبوبش است و حاضر نیست زیبایی و وجودش را با هیچ چیز دیگری عوض کند. او به زیبایی چهره و لبهای محبوب اشاره میکند و از شیرینی کلامش صحبت میکند. شاعر از محبوب خود درخواست میکند که حتی لحظهای به او توجه کند و رابطهاش را ادامه دهد، چرا که زیبایی او فراتر از توصیفهاست. همچنین، او از ملامت دیگران در مورد عشقش به محبوبش میگوید و از آنها میخواهد که او را عذر بگذارند. در نهایت، شاعر از محبوب میخواهد که بازگردد و در یاد او باقی بماند، زیرا دلبستگی و عشق او فراوان است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
جان و تنم ای دوست! فدای تن و جانت
مویی نفروشم به همه ملکِ جهانت
شیرینتر از این لب نشنیدم که سخن گفت
تو خود شکری یا عسلست آب دهانت؟
یک روز عنایت کن و تیری به من انداز
باشد که تفرج بکنم دست و کمانت
گر راه بگردانی و گر روی بپوشی
من مینگرم گوشهٔ چشم نگرانت
بر سرو نباشد رخ چون ماهِ منیرت
بر ماه نباشد قد چون سرو روانت
آخر چه بلایی؟ تو که در وصف نیایی
بسیار بگفتیم و نکردیم بیانت
هر کس که ملامت کند از عشق تو ما را
معذور بدارند چو بینند عیانت
حیفست چنین روی نگارین که بپوشی
سودی به مساکین رسد آخر چه زیانت؟
بازآی که در دیده بماندست خیالت
بنشین که به خاطر بگرفتست نشانت
بسیار نباشد دلی از دست بدادن
از جان رمقی دارم و هم برخی جانت
دشنام کرم کردی و گفتی و شنیدم
خُرم تن سعدی که برآمد به زبانت