ای که رحمت مینیاید بر منت
آفرین بر جان و رحمت بر تنت
در این شعر، شاعری به بیان عشق و محبت خود نسبت به محبوب میپردازد. او از رحمتی که بر او نازل نمیشود، گلایه میکند و به زیبایی و جاذبه محبوب اشاره میکند. شاعر همچنین از خورشید به عنوان نماد روشنی و زیبایی یاد میکند و میگوید که صورت محبوب باید مانند کعبه مورد توجه قرار گیرد. او از محبوب درخواست میکند تا به او کمک کند و زندگیاش را در این دنیای فانی حفظ کند، همچنین از درد دل و ناامیدی خود سخن میگوید و یادآور میشود که در این عشق و حسرت، نباید امیدش را از دست بدهد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
ای که رحمت مینیاید بر منت
آفرین بر جان و رحمت بر تنت
قامتت گویم که دلبند است و خوب
یا سخن یا آمدن یا رفتنت
شرمش از روی تو باید آفتاب
کاندر آید بامداد از روزنت
حسن اندامت نمیگویم به شرح
خود حکایت میکند پیراهنت
ای که سر تا پایت از گل خرمن است
رحمتی کن بر گدای خرمنت
ماهرویا! مهربانی پیشه کن
سیرتی چون صورت مستحسنت
ای جمال کعبه رویی باز کن
تا طوافی میکنم پیرامُنت
دست گیر این پنج روزم در حیات
تا نگیرم در قیامت دامنت
عزم دارم کز دلت بیرون کنم
و اندرون جان بسازم مسکنت
درد دل با سنگدل گفتن چه سود
باد سردی میدمم در آهنت
گفتم «از جورت بریزم خون خویش»
گفت «خون خویشتن در گردنت»
گفتم «آتش درزنم آفاق را»
گفت سعدی درنگیرد با منت