دلم از دست غمت دامن صحرا بگرفت
غمت از سر ننهم گر دلت از ما بگرفت
این شعر درباره درد و غم ناشی از عشق و عشقورزی است. شاعر از احساسات عمیق و شعف ناشی از عشقش با زبانی زیبا و تصویری سخن میگوید. او بیان میکند که غم عشق از دلش جدا نمیشود و تاثیر عمیقی بر زندگیاش دارد. تصویر خال مشکین معشوق، شعله شوق و سایهای که عشق بر دلش انداخته، همه نشان از شدت احساسات دارد. شاعر همچنین به سردی صبح و احساسی که وجودش را پر کرده، اشاره میکند و در نهایت بیان میکند که عشق و اندیشهاش تحت تاثیر معشوق قرار گرفته و صبر و آرامشش را از دست داده است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
دلم از دست غمت دامن صحرا بگرفت
غمت از سر ننهم گر دلت از ما بگرفت
خال مشکین تو از بنده چرا در خط شد
مگر از دود دلم روی تو سودا بگرفت
دوش چون مشعله شوق تو بگرفت وجود
سایهای در دلم انداخت که صد جا بگرفت
به دم سرد سحرگاهی من بازنشست
هر چراغی که زمین از دل صهبا بگرفت
الغیاث از من دل سوخته ای سنگین دل
در تو نگرفت که خون در دل خارا بگرفت
دل شوریده ما عالم اندیشه ماست
عالم از شوق تو در تاب که غوغا بگرفت
بربود انده تو صبرم و نیکو بربود
بگرفت انده تو جانم و زیبا بگرفت
دل سعدی همه ز ایام بلا پرهیزد
سر زلف تو ندانم به چه یارا بگرفت