عشق در دل ماند و یار از دست رفت
دوستان دستی، که کار از دست رفت
شاعر در این شعر به بیان احساساتش پس از از دست دادن عشق میپردازد. او میگوید که عشق در دلش باقی مانده، اما محبوبش رفته است. دوستانش هم قدرتی برای کمک ندارند و او در حسرت روزهای گذشته به سر میبرد. بخت و قدرت و ثروتش نیز در این غم از دست رفته است. عشق، آرزو و هوس در سر دارد، اما صبر و آرامش را از دست داده است. او در مییابد که با وجود درد و رنج، دیگران نیز در وضعیتش هستند. در پایان، او اشاره میکند که عشق در کنار یار آسان است، اما حالا که یار از دست رفته، عشق بیمعنا شده است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
عشق در دل ماند و یار از دست رفت
دوستان دستی، که کار از دست رفت
ای عجب گر من رسم در کام دل
کی رسم چون روزگار از دست رفت؟
بخت و رای و زور و زر بودم دریغ
کاندر این غم هر چهار از دست رفت
عشق و سودا و هوس در سر بماند
صبر و آرام و قرار از دست رفت
گر من از پای اندرآیم گو درآی
بهتر از من صد هزار از دست رفت
بیم جان کاین بار خونم میخورد
ور نه این دل چند بار از دست رفت
مرکب سودا جهانیدن چه سود؟
چون زمام اختیار از دست رفت
سعدیا با یار عشق آسان بود
عشق باز اکنون که یار از دست رفت