چو ابر زلف تو پیرامن قمر میگشت
ز ابر دیده کنارم به اشک تر میگشت
شاعر در این شعر به توصیف عشق و ارتباط آن با زیباییهای معشوق میپردازد. او از زلف و چهره معشوق به عنوان ابر و قمر یاد کرده و اشکهای خود را به خاطر عشق بیان میکند. تلخی پاسخ معشوق را با شیرینی عشقش مقایسه میکند و میگوید که وجود او میتواند جان تازهای به مردهها ببخشد. حتی اگر به طلا و نقره دسترسی داشته باشد، دلش میخواهد که وجود معشوقش را به دست آورد. شاعر همچنین به حال زار خود اشاره میکند و نشان میدهد که عشق و یاد معشوق در ذهن و دلش همیشه حاضر و فعال است. این عشق او را به افکار و خیالهای سوزناک میکشاند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
چو ابر زلف تو پیرامن قمر میگشت
ز ابر دیده کنارم به اشک تر میگشت
ز شور عشق تو در کام جان خسته من
جواب تلخ تو شیرینتر از شکر میگشت
خوی عذار تو بر خاک تیره میافتاد
وجود مرده از آن آب جانور میگشت
اگر مرا به زر و سیم دسترس بودی
ز سیم سینه تو کار من چو زر میگشت
دل از دریچه فکرت به نفس ناطقه داد
نشان حالت زارم که زارتر میگشت
ز رشک قد تو اندر سر قلم سودا
فتاد و چون من سودازده به سر میگشت
بخاطرم غزلی سوزناک روی نمود
که در دماغ خیال من این قدر میگشت