دوشم آن سنگ دل پریشان داشت
یار دل برده دست بر جان داشت
در این شعر، شاعر از درد و احساسات عمیق خود در عشق سخن میگوید. او توصیف میکند که چگونه شب قبل، دلش را به یاری محبوبش سپرده و با دیدن صبح، امیدی به پایان شب سوزان عشق پیدا کرده است. او در باغ بهشت گلی را میبیند که نشاندهنده عشق مشترک همه موجودات است و در نهایت به این نتیجه میرسد که نمیتوان همزمان به دو دوست دل بست و باید جان را برای عشق واقعی ترک کرد. این شعر حاوی احساست عمیق عاشقانه و وسوسههای دل است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
دوشم آن سنگ دل پریشان داشت
یار دل برده دست بر جان داشت
دیده در میفشاند در دامن
گوییا آستین مرجان داشت
اندرونم ز شوق میسوزد
ور ننالیدمی چه درمان داشت
مینپنداشتم که روز شود
تا بدیدم سحر که پایان داشت
در باغ بهشت بگشودند
باد گویی کلید رضوان داشت
غنچه دیدم که از نسیم صبا
همچو من دست در گریبان داشت
که نه تنها منم ربوده عشق
هر گلی بلبلی غزل خوان داشت
رازم از پرده برملا افتاد
چند شاید به صبر پنهان داشت
سعدیا ترک جان بباید گفت
که به یک دل دو دوست نتوان داشت