جان ندارد هر که جانانیش نیست
تنگعیشست آن که بستانیش نیست
در این شعر، شاعر به بررسی مفهوم عشق و ارتباط آن با زندگی میپردازد. او بیان میکند که زندگی بدون عشق بیمعناست و انسانهایی که از عشق بیبهرهاند، مانند کسانی هستند که به حقیقتی دست نیافتهاند. شاعر به این نکته اشاره میکند که اگر کسی عشق را در دل داشته باشد، باید آن را به محبوبش هدیه دهد. همچنین، او میگوید کسی که محبوب واقعی دارد، خوشبخت است و درد عشق را بر زندگی آرامتر ترجیح میدهد. در نهایت، شاعر با اشاره به تنهایی و گرفتاریهایی که در زندگی وجود دارد، تأکید میکند که بدون عشق، زندگی شبیه به زندان است و سعادت واقعی تنها با عشق میسر میشود.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
جان ندارد هر که جانانیش نیست
تنگعیشست آن که بستانیش نیست
هر که را صورت نبندد سِرِّ عشق
صورتی دارد ولی جانیش نیست
گر دلی داری به دلبندی بده
ضایع آن کشور که سلطانیش نیست
کامران آن دل که محبوبیش هست
نیکبخت آن سَر که سامانیش نیست
چشمِ نابینا زمین و آسمان
زان نمیبیند که انسانیش نیست
عارفان درویشِ صاحبدرد را
پادشا خوانند گر نانیش نیست
ماجرایِ عقل پرسیدم ز عشق
گفت معزولست و فرمانیش نیست
دردِ عشق از تندرستی خوشترست
گرچه بیش از صبر درمانیش نیست
هر که را با ماهرویی سَر خوشست
دولتی دارد که پایانیش نیست
خانه زندانست و تنهایی ضلال
هر که چون سعدی گلستانیش نیست