گر صبر دل از تو هست و گر نیست
هم صبر که چارهٔ دگر نیست
این شعر از سعدی تجلی عشق و تواضع در برابر آن است. شاعر به این نکته اشاره میکند که اگر صبر داشته باشیم یا نداشته باشیم، چارهای جز صبر در عشق نیست. او به معشوقهاش هشدار میدهد که به کوی عاشقان نرود چون راهی به در ندارد. همچنین بیان میکند که عقل در عشق هیچ اعتباری ندارد و عشق اهمیت و ارزش بالاتری دارد. سعدی تأکید میکند که در جستجوی عشق به نتیجهای نمیرسد و نمیتواند هدیهای در خور محبوبش بیاورد. او به این مطلب نیز اشاره میکند که کسی که واقف به عشق است، نیازی به خبر از عشق ندارد. نهایتاً، او نشان میدهد که در عشق، با وجود خطرات و دشواریها، امید به وصال همواره باقی است و ترسی از سختیهای عشق وجود ندارد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
گر صبر دل از تو هست و گر نیست
هم صبر که چارهٔ دگر نیست
ای خواجه به کوی دلسِتانان
زنهار مرو که ره به در نیست
دانند جهانیان که در عشق
اندیشهٔ عقل معتبر نیست
گویند «به جانبی دگر رو»
وز جانب او عزیزتر نیست
گرد همه بوستان بگشتیم
بر هیچ درخت از این ثمر نیست
من درخور تو چه تحفه آرم؟
جانست و بهای یک نظر نیست
دانی که خبر ز عشق دارد؟
آن کز همه عالَمش خبر نیست
سعدی چو امید وصل باقیست
اندیشهٔ جان و بیم سر نیست
پروانه ز عشق بر خطر بود
اکنون که بسوختش خطر نیست