کیست آن کَش سر پیوند تو در خاطر نیست
یا نظر با تو ندارد مگرش ناظر نیست
این شعر به بیان احساسات عاشقانه و درد و رنج ناشی از فاصله و جدایی میپردازد. شاعر در آن از عشق و اشتیاق خود سخن میگوید و بر این نکته تأکید میکند که دیدار معشوق برای هر کسی ممکن نیست و برخی قادر به درک این عشق نیستند. او به توصیف شب وصال و غم و اندوه ناشی از جدایی میپردازد و بیان میکند که دلش همچنان در انتظار معشوق باقی مانده است. در نهایت، شاعر به قدرت عشق و توجه الهی اشاره میکند و میگوید که اگرچه جهانیان ممکن است او را فراموش کنند، اما عشق و توجهش به معشوق همواره برقرار است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
کیست آن کَش سر پیوند تو در خاطر نیست
یا نظر با تو ندارد مگرش ناظر نیست
نه حلالست که دیدار تو بیند هر کس
که حرامست بر آن کَش نظری طاهر نیست
همه کَس را مگر این ذوق نباشد که مرا
کآن چه من مینگرم بر دگری ظاهر نیست
هر شبی روزی و هر روز زوالی دارد
شب وصل من و معشوق مرا آخر نیست
هر که با غمزهٔ خوبان سر و کاری دارد
سست مهرست که بر داغ جفا صابر نیست
هر که سرپنجه مخضوب تو بیند گوید
گر بر این دست کسی کشته شود نادر نیست
سر موییم نظر کن که من اندر تن خویش
یک سر موی ندانم که تو را ذاکر نیست
همه دانند که سودازده دلشده را
چاره صبرست ولیکن چه کند قادر نیست
گفته بودم غم دل با تو بگویم چندی
به زبان چند بگویم که دلم حاضر نیست
گر من از چشم همه خلق بیفتم سهلست
تو مپندار که مخذول تو را ناصر نیست
التفات از همه عالم به تو دارد سعدی
همتی کآن به تو مصروف بود قاصر نیست