مشنو ای دوست که غیر از تو مرا یاری هست
یا شب و روز به جز فکر توام کاری هست
این شعر بیانگر عمیقترین احساسات عشق و وابستگی است. شاعر به صراحت میگوید که جز معشوق خود یاری دیگری ندارد و تمام افکار و زندگیاش به او معطوف است. او به کمند زیبایی معشوقش گرفتار شده و حتی اگر ادعا کند که دغدغهای جز او ندارد، دیگران به وضوح میدانند که این ادعا درست نیست. شاعر از دردها و مشکلات ناشی از عشق میگوید و اشاره میکند که در محبت او، رنج و غم نیز وجود دارد. او به صراحت نشان میدهد که در عشقش تنها نیست و دیگرانی هم مانند او دچار چنین احساسی هستند. با بیان اینکه عشقش قصهای است که همه آن را میدانند، بر مشهور بودن و عمومی بودن احساسش تأکید میکند. در نهایت، شاعر با تصاویری زیبا و عاطفی از عشق، عمق وابستگی و عشق خود را به معشوق بیان میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
مشنو ای دوست که غیر از تو مرا یاری هست
یا شب و روز به جز فکر توام کاری هست
به کمند سر زلفت نه من افتادم و بس
که به هر حلقهٔ موییت گرفتاری هست
گر بگویم که مرا با تو سر و کاری نیست
در و دیوار گواهی بدهد کآری هست
هر که عیبم کند از عشق و ملامت گوید
تا ندیده است تو را، بر مَنَش انکاری هست
صبر بر جور رقیبت چه کنم گر نکنم؟
همه دانند که در صحبت گل، خاری هست
نه منِ خامْطَمَع، عشق تو میورزم و بس
که چو منْ سوخته در خیل تو بسیاری هست
باد، خاکی ز مُقامِ تو بیاوَرْد و بِبُرد
آب هر طِیب که در کلبهٔ عطاری هست
من چِه در پای تو ریزم، که پسندِ تو بُوَد؟
جان و سر را نتوان گفت که مقداری هست
من از این دَلقِ مُرَقَّع به دَرآیم روزی
تا همه خلق بِدانَنْد که زُنّاری هست
همه را هست همین داغِ مُحبّت، که مراست
که نه مستم من و در دورِ تو هُشیاری هست
عشقِ سعدی نه حدیثی است که پِنهان مانَد
داستانی است که بر هر سرِ بازاری هست