مرا خود با تو چیزی در میان هست
و گر نه روی زیبا در جهان هست
این شعر از سعدی نشاندهندهی عشق و احساس عمیق شاعر به معشوق است. او به تجربهای شخصی اشاره میکند که در آن وجود او تحت تأثیر محبت معشوق ذوب شده و با وجود زیباییهای دنیا، تنها عشق او برایش اهمیت دارد. شاعر بر این نکته تأکید میکند که حتی اگر معشوق در کنارش نباشد، عشق و یاد او همیشه در دلش خواهد بود. او از توضیح زیباییهای معشوق به زبان خود ناتوان است و میگوید که فقط در حضور او احساس آرامش میکند. در نهایت، سعدی به جستجوی وصال محبوب اشاره میکند و تأکید میکند که این جستجو بهاندازهای ارزشمند است که هیچ چیزی نمیتواند جان او را به قیمت آن نادیده بگیرد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
مرا خود با تو چیزی در میان هست
و گر نه روی زیبا در جهان هست
وجودی دارم از مهرت گدازان
وجودم رفت و مهرت همچنان هست
مبر ظن کز سرم سودای عشقت
رود تا بر زمینم استخوان هست
اگر پیشم نشینی دل نشانی
و گر غایب شوی در دل نشان هست
به گفتن راست ناید شرح حسنت
ولیکن گفت خواهم تا زبان هست
ندانم قامتست آن یا قیامت
که میگوید چنین سرو روان هست
توان گفتن به مه مانی ولی ماه
نپندارم چنین شیرین دهان هست
بجز پیشت نخواهم سر نهادن
اگر بالین نباشد آستان هست
برو سعدی که کوی وصل جانان
نه بازاریست کان جا قدر جان هست