شادی به روزگار گدایان کوی دوست
بر خاک ره نشسته به امید روی دوست
این شعر دربارهی عشق و longing (اشتیاق) به دوست و معشوق است. شاعر به توصیف احساسات خود میپردازد و میگوید که حتی در سختیها و دردها، امید و آرزو به دیدار محبوب او را زنده نگه داشته است. او از حضور در مکانهای مختلف و آرزوی نشستن در کنار دوست یاد میکند و بیان میکند که صبر برای دوری از او دشوار است. حتی در زمان مرگ نیز تنها درخواستش این است که به کوی دوست منتقل شود. در نهایت، شاعر نگرانی از عدم دیدن معشوق را ابراز میکند و عشقش را به او به تصویر میکشد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
شادی به روزگار گدایان کوی دوست
بر خاک ره نشسته به امید روی دوست
گفتم به گوشهای بنشینم ولی دلم
ننشیند از کشیدنِ خاطر به سوی دوست
صبرم ز روی دوست میسر نمیشود
دانی طریق چیست؟ تحمل ز خوی دوست
ناچار هر که دل به غم روی دوست داد
کارش به هم برآمده باشد چو موی دوست
خاطر به باغ میرودم روز نوبهار
تا با درخت گل بنشینم به بوی دوست
فردا که خاک مرده به حشر آدمی کنند
ای باد! خاک من مطَلب جز به کوی دوست
سعدی چراغ مینکند در شب فراق
ترسد که دیده باز کند جز به روی دوست