ز حد گذشت جدایی میان ما ای دوست
بیا بیا که غلام توام بیا ای دوست
این شعر به نوعی از درد و فراق عاشقانه پرداخته شده است. شاعر از جدایی و دوری از معشوقش به شدت رنج میبرد و از او دعوت میکند که نزدش بیاید. او بیان میکند که حتی اگر دنیا دشمنش شود، دست از عشق و وفاداری به معشوقش برنخواهد داشت. شاعر در ابیاتی دیگر به عمق محبتش اشاره میکند و میگوید که حتی در مرگ هم یاد او را زنده خواهد نگه داشت. او از معشوقش میخواهد که به وعدهاش وفا کند و از جفا بگذرد. در نهایت، شاعر به زبانی مشفقانه از یار خود میخواهد که با او مهربان باشد و در کنارش بماند، چرا که او زخم خورده و بیپناه است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
ز حد گذشت جدایی میان ما ای دوست
بیا بیا که غلام توام بیا ای دوست
اگر جهان همه دشمن شود ز دامن تو
به تیغ مرگ شود دست من رها ای دوست
سرم فدای قفای ملامتست چه باک
گرم بود سخن دشمن از قفا ای دوست
به ناز اگر بخرامی جهان خراب کنی
به خون خسته اگر تشنهای هلا ای دوست
چنان به داغ تو باشم که گر اجل برسد
به شرعم از تو ستانند خونبها ای دوست
وفای عهد نگه دار و از جفا بگذر
به حق آن که نیم یار بیوفا ای دوست
هزار سال پس از مرگ من چو بازآیی
ز خاک نعره برآرم که مرحبا ای دوست
غم تو دست برآورد و خون چشمم ریخت
مکن که دست برآرم به ربنا ای دوست
اگر به خوردن خون آمدی هلا برخیز
و گر به بردن دل آمدی بیا ای دوست
بساز با من رنجور ناتوان ای یار
ببخش بر من مسکین بینوا ای دوست
حدیث سعدی اگر نشنوی چه چاره کند
به دشمنان نتوان گفت ماجرا ای دوست