صبح میخندد و من گریهکنان از غم دوست
ای دم صبح چه داری خبر از مقدم دوست
این شعر دربارهٔ غم و شادابی متضاد است. شاعر در صبحی که دیگران به خوشی و خنده مشغولاند، او در غم دوستش میگرید. او از نسیم صبح درخواست میکند که پیامی برای معشوقش بفرستد و به او بگوید که جز او کسی را نمیشناسد که به رازی از دل دوست آگاه باشد. شاعر به تنهایی و غم خود اشاره میکند و میگوید که دیگران فقط به غم خویش میزنند و او همواره غم دوست را به دوش دارد. در نهایت، احساس میکند که دشمنان هرگز نمیتوانند عمق محبت و رازهای دوستی را درک کنند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
صبح میخندد و من گریهکنان از غم دوست
ای دم صبح چه داری خبر از مقدم دوست
بر خودم گریه همیآید و بر خندهٔ تو
تا تبسّم چه کنی بیخبر از مَبْسَم دوست
ای نسیم سحر از من به دلارام بگوی
که کسی جز تو ندانم که بوَد محرم دوست
گو کمِ یار برای دل اغیار مگیر
دشمن این نیک پسندد که تو گیری کم دوست
تو که با جانب خصمت به ارادت نظرست
به که ضایع نگذاری طرف معظم دوست
من نه آنم که عدو گفت، تو خود دانی نیک
که ندارد دل دشمن خبر از عالم دوست
نی نی ای باد مرو حال من خسته مگوی
تا غباری ننشیند به دل خرم دوست
هر کسی را غم خویشست و دل سعدی را
همه وقتی غم آن تا چه کند با غم دوست