آن که دل من چو گوی در خم چوگان اوست
موقف آزادگان بر سر میدان اوست
شاعر در این شعر به عشق و شوق خود نسبت به معشوق میپردازد. او به بیان احساسات عمیق و وابستگیاش به محبوب میپردازد و اشاره میکند که دلش همچون گوی در دست محبوب و در میدان عشق است. شاعر بیان میکند که راهی برای فرار از عشق وجود ندارد و هرگونه نصیحتی که در مورد صبر بشنود، نمیتواند دردی که به عشق احساس میکند را درمان کند. او به قدرت و لطف معشوق اشاره کرده و این نکته را بیان میکند که حتی اگر در عشقش مورد بیمهری قرار گیرد، باز هم به محبوبش وابسته است. شاعر به زیبایی معشوق و عدم توانایی دیگران در درک این عشق اشاره میکند و در نهایت به این نتیجه میرسد که عشق حقیقی به صبر و تحمل نیاز دارد و راه رسیدن به محبوب در تلاش و تحمل و صبر نهفته است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
آن که دل من چو گوی در خم چوگان اوست
موقف آزادگان بر سر میدان اوست
ره به در از کوی دوست نیست که بیرون برند
سلسله پای جمع زلف پریشان اوست
چند نصیحت کنند بیخبرانم به صبر
درد مرا ای حکیم صبر نه درمان اوست
گر کند انعام او در من مسکین نگاه
ور نکند حاکمست بنده به فرمان اوست
گر بزند بیگناه عادت بخت منست
ور بنوازد به لطف غایت احسان اوست
میل ندارم به باغ انس نگیرم به سرو
سروی اگر لایقست قد خرامان اوست
چون بتواند نشست آن که دلش غایبست
یا بتواند گریخت آن که به زندان اوست
حیرت عشاق را عیب کند بیبصر
بهره ندارد ز عیش هر که نه حیران اوست
چون تو گلی کس ندید در چمن روزگار
خاصه که مرغی چو من بلبل بستان اوست
گر همه مرغی زنند سختکمانان به تیر
حیف بود بلبلی کاین همه دستان اوست
سعدی اگر طالبی راه رو و رنج بر
کعبه دیدار دوست صبر بیابان اوست