کس به چشمم در نمیآید که گویم مثل اوست
خود به چشم عاشقان صورت نبندد مثل دوست
این شعر درباره عشق و زیبایی معشوق است. شاعر میگوید که هیچ کس در نظرش به اندازه محبوبش نمیرسد و عشق واقعی تنها در دل عاشقان احساس میشود. او به تاثیراتی که معاشرت با عاشقان بر انسان دارد اشاره میکند و میگوید که باید به عمق معانی پرداخت تا به درک حقیقی برسیم. شاعر همچنین از بنده بودن خود میگوید و اینکه هر چیزی که در این عشق پیش میآید، زیباست. او عقل را برتری میدهد و عشق را به عشقی مثالزدنی تشبیه میکند. در نهایت، شاعر میگوید که هر چند درباره زیبایی محبوب میتوان سخن گفت، اما زیبایی او فراتر از تمام توصیفهاست.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
کس به چشمم در نمیآید که گویم مثل اوست
خود به چشم عاشقان صورت نبندد مثل دوست
هر که با مستان نشیند ترک مستوری کند
آبروی نیکنامان در خرابات آب جوست
جز خداوندان معنی را نغلطاند سماع
اولت مغزی بباید تا برون آیی ز پوست
بندهام گو تاج خواهی بر سرم نه یا تبر
هر چه پیش عاشقان آید ز معشوقان نکوست
عقل باری خسروی میکرد بر ملک وجود
باز چون فرهاد عاشق بر لب شیرین اوست
عنبرین چوگان زلفش را گر استقصا کنی
زیر هر مویی دلی بینی که سرگردان چو گوست
سعدیا چندان که خواهی گفت وصف روی یار
حسن گل بیش از قیاس بلبل بسیارگوست