با همه مهر و با منش کینست
چه کنم حظ بخت من اینست
این شعر به بررسی تضادهای عشق و سرنوشت میپردازد. گوینده با احساساتی متناقض مواجه است؛ از یک طرف مهر و محبت را تجربه میکند و از طرف دیگر، کینه و سختیهای زندگی را. او به این نتیجه میرسد که عشق و احساسات پیچیده انسانها مانند رنگینمار است که کودک نادانی را فریب میدهد. همچنین، در درد و فراق نمیتوان به راحتی غم را فراموش کرد و این درد همیشگی نیست. شاعر تاکید میکند که عشق و محبت با پیچیدگی و تلخیهای زیادی همراه است و باید با شجاعت به رویارویی با آنها رفت. در نهایت، او به این نکته اشاره میکند که انسان باید بر مصائب خود غلبه کند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
با همه مهر و با منش کینست
چه کنم حظ بخت من اینست
شاید ای نفس تا دگر نکنی
پنجه با ساعدی که سیمینست
ننهد پای تا نبیند جای
هر که را چشم مصلحتبینست
مَثَل زیرکان و چنبر عشق
طفل نادان و مار رنگینست
دردمند فراق سر ننهد
مگر آن شب که گور بالینست
گریه گو بر هلاک من مکنید
که نه این نوبت نخستینست
لازم است احتمال چندین جور
که محبت هزار چندینست
گر هزارم جواب تلخ دهی
اعتقادِ من آن که شیرینست
مرد اگر شیر در کمند آرد
چون کمندش گرفت مسکینست
سعدیا تن به نیستی در دِه
چاره با سخت بازوان اینست