فریاد من از فراق یار است
وافغان من از غم نگار است
شاعر در این شعر از اندوه و فراق یاری میگوید که به شدت بر او تاثیر گذاشته است. او از درد جدایی و غم ناشی از این فراق مینالد و میگوید که رویکردش به زندگی تحت تاثیر این احساسات است. با اشاره به ناپایداری جهان، از بیخبر بودن دیگران از غم خود گلایه میکند و در نهایت از سعدی میپرسد که چه باید کرد، وقتی شادی و غم در زندگی پایدار نیستند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
فریاد من از فراق یار است
وافغان من از غم نگار است
بی روی چو ماه آن نگارین
رخسارهٔ من به خون نگار است
خون جگرم ز فرقت تو
از دیده روانه در کنار است
درد دل من ز حد گذشتهست
جانم ز فراق بیقرار است
کس را ز غم من آگهی نیست
آوخ که جهان نه پایدار است
از دست زمانه در عذابم
زان جان و دلم همی فکار است
سعدی چه کنی شکایت از دوست
چون شادی و غم نه برقرار است