غزلیات

غزل شمارهٔ ۶۳

سرودهٔ سعدی
هوش مصنوعی

دربارهٔ این سروده

برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحه‌کلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.

۱

از هرچه می‌رود، سخنِ دوست خوش‌تر است

پیغام آشنا، نفَسِ روح‌پرور است

۲

هرگز وجودِ حاضرِ غایب شنیده‌ای؟

من در میان جمع و دلم جای دیگر است

۳

شاهد که در میان نبُوَد، شمع گو: «بمیر»

چون هست، اگر چراغ نباشد منوّر است

۴

اَبنای روزگار به صحرا روند و باغ

صحرا و باغِ زنده‌دلان، کویِ دلبر است

۵

جان می‌روم که در قدم اندازمش ز شوق

درمانده‌ام هنوز که نُزلی محقّر است

۶

کاش آن به‌خشم‌رفتهٔ ما آشتی‌کنان

بازآمدی، که دیدهٔ مشتاق بر در است

۷

جانا، دلم چو عود بر آتش بسوختی

وین دَم که می‌زنم ز غمت، دودِ مِجمَر است

۸

شب‌های بی توام، شبِ گور است در خیال

ور بی تو بامداد کنم، روزِ محشر است

۹

گیسوت عنبرینهٔ گردن تمام بود

معشوقِ خوب‌روی چه محتاجِ زیور است؟

۱۰

سعدی! خیالِ بیهُده بستی، امیدِ وصل

هجرت بکُشت و وصل، هنوزت مصوّر است

۱۱

زنهار از این امیدِ درازت که در دل است!

هیهات از این خیالِ مُحالت که در سر است!

بازگشت به سروده‌های سعدی