مجنون عشق را دگر امروز حالت است
کاسلام دین لیلی و دیگر ضلالت است
این شعر به بیان حال و هوای عاشقانه و مشکلات ناشی از عشق میپردازد. شاعر از حال خوش و در عین حال دردناک عشق مجنون و لیلی سخن میگوید و میگوید که عشق واقعی نیازمند صبر و فداکاری است. او تأکید میکند که یاد دوست و عشق حقیقی باید در زندگی مورد توجه قرار گیرد و هر چیزی جز این، بیفایده و ضیاع عمر است. در نهایت، شاعر به اهمیت عشق و وفا اشاره کرده و همگان را به ترک دلبستگیهای غیر واقعی دعوت میکند تا به حقیقت و عشق واقعی برسند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
مجنون عشق را دگر امروز حالت است
کاسلام دین لیلی و دیگر ضلالت است
فرهاد را از آن چه که شیرین تُرُش کند
این را شکیب نیست، گر آن را ملالت است
عذرا که نانوشته بخواند حدیث عشق
داند که آبِ دیدهٔ وامق، رسالت است
مطرب همین طریقِ غزلگو نگاه دار
کاین ره که برگرفت، به جایی دلالت است
ای مدعی که میگذری بر کنار آب
ما را که غرقهایم، ندانی چه حالت است
زین در کجا رویم؟ که ما را به خاک او
و او را به خون ما که بریزد، حوالت است
گر سر قدم نمیکنمش پیش اهل دل
سر بر نمیکنم، که مقام خجالت است
جز یاد دوست هر چه کنی، عمر ضایع است
جز سِر عشق، هر چه بگویی بطالت است
ما را دگر معامله با هیچ کس نمانْد
بیعی که بیحضور تو کردم، اِقالت است
از هر جفات، بوی وفایی همی دهد
در هر تَعَنُّتیت، هزار استمالت است
سعدی بشوی لوح دل از نقش غیر او
علمی که ره به حق ننماید، جهالت است