بوی گل و بانگ مرغ برخاست
هنگام نشاط و روز صحراست
شعر دربارهٔ زیبایی طبیعت و عشق است. در آغاز، بوی گلها و آواز پرندگان در یک روز دلانگیز حس میشود. با وجود زیباییهای بیرونی، شاعر بیان میکند که شادی واقعی در حضور معشوق است. به نوعی، بینایی و توجه به زیباییهای ظاهری مورد تمسخر قرار میگیرد و عشق واقعی را عمیقتر و محکمتر میداند. عشق در دل افراد، موجب سوختن و شعلهور شدن احساسات میشود و کسی که این عشق را در دل نداشته باشد، بیاحساس و سرد است. در انتها، شاعر اعتراف میکند که ناله و گلایهاش در برابر دانایی بیفایده است، زیرا او در خطر غرق شدن در مشکلات است، در حالیکه دیگران به راحتی در کنار زندگی آرام هستند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
بوی گل و بانگ مرغ برخاست
هنگام نشاط و روز صحراست
فراش خزان، ورق بیفشانْد
نقاش صبا، چمن بیاراست
ما را سر باغ و بوستان نیست
هر جا که تویی تفرج آنجاست
گویند نظر به روی خوبان
نهیست؛ نه این نظر که ما راست
در روی تو سِرِّ صُنعِ بیچون
چون آب در آبگینه پیداست
چشم چپ خویشتن برآرم
تا چشم نبیندت به جز راست
هر آدمیی که مُهر مِهرت
در وی نگرفت؛ سنگ خاراست
روزی تر و خشک من بسوزد
آتش که به زیر دیگ سوداست
نالیدن بیحساب سعدی
گویند خلاف رای داناست
از ورطهٔ ما خبر ندارد
آسوده که بر کنار دریاست