دل هر که صید کردی نکشد سر از کمندت
نه دگر امید دارد که رها شود ز بندت
در این شعر، شاعر به تأثیر عمیق عشق و قدرت جذبه معشوق اشاره میکند. او میگوید که کسی که دل برباید دیگر نمیتواند از چنگ عشق رهایی یابد و امیدی برای فرار از بند عشق ندارد. شاعر از معشوق میخواهد که چهرهاش را آشکار کند تا دیگران نیز به زیباییاش پی ببرند. او به زیبایی و بلندای معشوق اشاره میکند و بیان میکند که هیچ کس نمیتواند مانند او باشد. شاعر همچنین به مسأله قربانی شدن انسانها به عشق و قدرت معشوق اشاره میکند و در نهایت به این نکته میرسد که عشق به ما وفا نمیکند و انسان نباید در پی آن باشد، زیرا عشق پرخطر است و تحمل درد آن را ندارد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
دل هر که صید کردی نکشد سر از کمندت
نه دگر امید دارد که رها شود ز بندت
به خدا که پرده از روی چو آتشت برافکن
که به اتفاق بینی دل عالمی سپندت
نه چمن شکوفهای رست چو روی دلستانت
نه صبا صنوبری یافت چو قامت بلندت
گرت آرزوی آنست که خون خلق ریزی
چه کند که شیر گردن ننهد چو گوسفندت
تو امیر ملک حسنی به حقیقت ای دریغا
اگر التفات بودی به فقیر مستمندت
نه تو را بگفتم ای دل که سر وفا ندارد؟
به طمع ز دست رفتی و به پای درفکندت
تو نه مرد عشق بودی خود از این حساب سعدی
که نه قوت گریزست و نه طاقت گزندت