کهن شود همهکس را به روزگار ارادت
مگر مرا که همان عشقِ اولست و زیادت
شعر در مورد عشق و ارادت به معشوق است. شاعر به این نکته اشاره میکند که همه در گذر زمان کهنه و فرسوده میشوند، اما عشق او به معشوق همیشه تازه و پایدار است. او میگوید حتی اگر نتواند به قبول معشوق دست یابد، نمیتواند بیمحبت او زندگی کند. شاعر به روز قیامت و حساب و کتاب هم اشاره میکند و میگوید که مواجهه با هجر و وصال معشوق برایش از مرگ سختتر است. در ادامه، او به حال ضعیفان اشاره میکند و آرزوی عیادت و توجه معشوق را دارد. در نهایت، او از عشق و وفاداری خود سخن میگوید و حتی مرگ را به خاطر عشقش به معشوق میپذیرد و این مرگ را یک نوع شهادت میداند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
کهن شود همهکس را به روزگار ارادت
مگر مرا که همان عشقِ اولست و زیادت
گرم جواز نباشد به پیشگاه قبولت
کجا روم که نمیرم بر آستان عبادت
مرا به روز قیامت مگر حساب نباشد
که هجر و وصل تو دیدم چه جای موت و اعادت
شنیدمت که نظر میکنی به حال ضعیفان
تبم گرفت و دلم خوش به انتظار عیادت
گرم به گوشهٔ چشمی شکستهوار ببینی
فلک شوم به بزرگی و مشتری به سعادت
بیایمت که ببینم، کدام زَهره و یارا
روم که بی تو نشینم، کدام صبر و جلادت
مرا هر آینه روزی تمامکشته ببینی
گرفته دامن قاتل به هر دو دست ارادت
اگر جنازهٔ سعدی به کوی دوست برآرند
زهی حیات نکونام و رفتنی به شهادت