چه فتنه بود که حسن تو در جهان انداخت
که یک دم از تو نظر بر نمیتوان انداخت
این شعر به بیان زیبایی و جذبهی محبوبی میپردازد که تأثیر عمیقی بر دلها و عقلها گذاشته است. شاعر از غمزه و دلربایی معشوق صحبت میکند که نه تنها دل یاران را به درد آورده بلکه باعث شده است که او از عقل و عافیت خود بیفتد. به عشق و دوستی اشاره میکند و میگوید که به خاطر محبوب نمیتواند از او چشم بردارد. در نهایت، شاعر به این نتیجه میرسد که دوستانش نیز روزی از حال او باخبر خواهند شد و از عشقش سخن خواهند گفت.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
چه فتنه بود که حسن تو در جهان انداخت
که یک دم از تو نظر بر نمیتوان انداخت
بلای غمزه نامهربان خونخوارت
چه خون که در دل یاران مهربان انداخت
ز عقل و عافیت آن روز بر کران ماندم
که روزگار حدیث تو در میان انداخت
نه باغ ماند و نه بستان که سرو قامت تو
برست و ولوله در باغ و بوستان انداخت
تو دوستی کن و از دیده مفکنم زنهار
که دشمنم ز برای تو در زبان انداخت
به چشمهای تو کان چشم کز تو برگیرند
دریغ باشد بر ماه آسمان انداخت
همین حکایت روزی به دوستان برسد
که سعدی از پی جانان برفت و جان انداخت